![]() |
![]() |
|
|
سلام.. وضوی بی نماز! موقع آن بود که بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابکار دربیایند. همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!» عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!»
کاری کن. بابا منم بنده ات هستم!» چند لحظه ای مناحات کرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواس شان به او بود. عباس ریزه یک هو دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتی فرمانده تعجب کردند. عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر. دل فرمانده لرزید. فکری شد که عباس حتماً رفته نماز بخواند و راز و نیاز کند. وسوسه رهایش نکرد. آرام و آهسته با سر قدم های بی صدا در حالیکه چند نفر دیگر هم همراهی اش می کردند به سوی چادر رفت. اما وقتی کناره چادر را کنار زده و دید که عباس ریزه دراز کشیده و خوابیده، غرق حیرت شد. پوتین هایش را کند و رفت تو.
چی وضو گرفتی؟»
را بگیرم!» فرمانده با چشمانی گرد شده گفت: «حال کی را؟» عباس یک هو مثل اسپندی که روی آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد: «حال خدا را. مگر او حال مرا نگرفته!؟ چند ماهه نماز شب می خوانم و دعا می کنم که بتوانم تو عملیات شرکت کنم. حالا که موقعش رسیده حالم را می گیرد و جا می مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یک به یک!»
بچه ها که به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید می شدند. یک هو فرمانده زد زیر خنده و گفت: «تو آدم نمی شوی. یا الله آماده شو برویم.» عباس شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان گفت: «خیلی نوکرتم خدا. الان که وقت رفتنه. عمری ماند تو خط مقدم نماز شکر می خوانم تا بدهکار نباشم!» بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوی ماشین هایی که آماده حرکت بودند و فریاد زد: «سلامتی خدای مهربان صلوات!»
با تشکر از کاکتوس |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یک از هزاران |
|
|
خدا در کعبه مهمان دارد امشب
میلاد یا سعادت مولای متقیان علی (ع) را به ساحت مقدس امام عصر ارواحنا فداه تبریک عرض می نمایم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یک از هزاران |
|
|
سلام ... با تشکر از کاکتوس آبی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یک از هزاران |
|
|
سلام |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یک از هزاران |
|
|
توو وب یکی از دوستان این و دیدم با اجازه خودشمی نویسم تا ..
لو علم المدبرون كيف اشتياقي بهمش... آخه ديگه مدبرون چي دارن كه اين قدر مشتاقشون باشي؟!
نترسيدم ازت... حتي موقعهاي گناه... اما ياد اين رحمتت كه مي افتم... شرم ازت ديوونه ام مي كنه... و اون و قته كه دلم مي لرزه... نه از ترس جهنمت... نه از ترس عقابت... كه از حس نامرديم در مقابل اين
معتذرا نادما... منكسرا مستقيلا... مستغفرا منيبا..
. مقرا مذعنا معترفا... لا اجد مفرا مما كان مني..
. بزرگ مهربون! ببخش! كل جرم اجرمته و كل خطيئة
اخطاتها...
خدای مهربونم..!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یک از هزاران |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یک از هزاران |
|
|
«تقدیم به شهید جمشید شاه منصوری» و همه شهدای ۸ سال دفاع مقدس سالها گذشت و هيچ، باورت نميشود
تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی
درخلوت تنهایی ام
چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یک از هزاران |
|
|
در زمزمه رود صدايت جاري است
ده سال تمام داغدارت بودم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یک از هزاران |
|
|
در جستجوی عشق لایزال الهی تنها قدرت از آن پروردگار خالق من است..............
آمین یا رب العالمین |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یک از هزاران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من می گم به یاد سربند خونین |
بسم رب الشهدا..
تقدیم به ساحت آنان که سبکبال رفتند و... دلهای ناسپاس از یادشان بردند.. باشد که از یاد نبریم آنان را که از یاد نبردند ما فراموش شدگان را ... خاک عاشقی صبور است که سالها و سالها برای آسمان صبر می کند. و من همانم که از خاک آمده ام.... چون خاک عاشقم .... و چون خاک روزی صبوری را خواهم آموخت. یا نور و یا قدووس. ((آبجی کوچیکه)) امضا: آنان را که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند. ................. |
| پیوندهای روزانه |
|
استاد رحیم پور ازغدی جامعه مجازی ایرانیان ماکرومیدیا پیک... آرشیو پیوندهای روزانه |
| به آرشیو سر نمی زنی؟؟؟؟؟؟ |
|
هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
فرهنگ ایثار و شهادت |
|
RSS
|